گروه دوچرخه سواری اطلس بوشهر

خاطرات ، گردش ها و برنامه های دوچرخه سواری در بوشهر

تور دوچرخه سواری مالزی تایلند - قسمت سوم

خب بالاخره بعد از دو روز خوردن و خوابیدن توی کوالالامپور روز موعود فرارسید این جمله رو  که میگم خوردن و خوابیدن واقعا جدی گفتم چون دیگه تا خود بانکوک نتونستیم غذای درستی رو بخوریم  و فکر کنم راحت 10 کیلویی رو کم کردیم.

بعد از تجهیز کامل  و مراسم خداحافظی از بابک عزیز که واقعا زحمت کشیده بود و حسابی اذیتش کرده بودیم سفرمون رو شروع کردیم.


 

البته قبل از حرکت باز وسوسه شدیم کنار برج های پتروناس یک عکس هنری تمام قد بگیریم و همین مسئله بخاطر بلندی زیاد این برج ها دردسر ساز و وقت گیر شد ولی در نهایت با ترفندهای مهرداد و محسن یک دوتا عکس خوب رو از این ساختمان زیبا درآوردیم.



 

 

 

 


حدودا ساعت 9 بود که دیگه یه جورایی سفر  رو شروع کردیم و چیزی که همون اول خودش رو نشون داد عقب افتادن های زیاد محسن بود . در اوایل گفتیم شاید به ترافیک و دوچرخه سواری توی این شرایط عادت نداره ولی وقتی به ابتدای خروجی شهر رسیدیم متوجه شدیم که یک مشکل بزرگ داریم به نام محسن :)

محسن با وجود قوای بدنی خوب ولی به علت اینکه از شهری میومد که (به قول خودش) مناسب دوچرخه سواری نبوده و تنها به ترید میل و دوچرخه ثابت اکتفا کرده اصلا نمیتونست پا به پای ما بیاد و همین کمی ما رو نگران کردچون وقتی یکی از اعضای گروه کمی به اصطلاح لنگ بزنه نمیشه گروه رو جمع کرد.

با همه این اوصاف سعی کردیم اوایل رو با سرعت متوسط او که فکر کنم زیر 15 بود رکاب بزنیم و بعد از حدود 1 ساعت در اولین پمپ بنزین ایستادیم.

شرایط محسن خیلی خوب نبود شاید از هیجان و شاید از اینکه میدید نمیتونه پا به پای ما بیاد دچار یاس و نومیدی شده بود .

از بدشانسیش یا از عجله ای که داشت به آب برسه دوچرخه رو جلوی فروشگاه پار ک کرده بود که اون هم توسط یک ماشین کله پا  شد و گیره کیف فرمونش شکست :( بخاطر همین با مهرداد درگیرش شدیم و با بست اون رو محکم کردیم.


 

 


بعد از یک استراحت نیم ساعته براه افتادیم ولی توی همون شیب های جزیی به طور کامل محسن از میدان دید خارج میشد :) (البته این رو هم جلو جلو بگم که در اواخر سفر کاملا این مشکل حل شد که کم کم بهش میرسیم) 



 

 


در اوایل سفر که با جی پی اس چک میکردیم فقط جاده ای رو که توش بودیم رو بهمون میداد و با اشراف داشتن به این مسئله که تنها راه ارتباطی و خروجی شهر همینه به سفرمون ادامه دادیم و حتی به این مسئله که این جاده ای که ما توش رکاب میزدیم یک بزرگراه بود و اصلا شباهتی به جاده های عادی نداشت دقت نکردیم و حتی یکی از پلیس های بزرگراه در کنارمون ایستاد و بعد از کلی خوش و بش تا حدی از مسیر اسکورتمون هم کرد ولی چیزی در باره ممنوعیت دوچرخه سواری توی این مسیر رو بهمون نگفت البته شاید دلش به حال ما و بیشتر محسن سوخت (ب اون حالت رکاب زدنش:) ).



 



مسیر بسیار زیبا بود و مطمئنا توی قاب دوربین نمیگنجید ولی هر جا که میدیدیم ممکنه مناسب عکس گرفتن بود می ایستادیم که هم مناظر رو ببینیم و هم منتظر بمونیم تا محسن بهمون برسه.



 

 

 

 

 



یک چیزی رو فراموش کردم بگم این بود که بر عکس بودن حرکت ماشین ها واقعا وحشتناک و سخت بود چون از زمانی که چشم باز کردیم یاد گرفتیم ماشین از کدوم طرف میاد و به کدوم سمت میره این سردرگمی حتی زمانی که پیاده بودیم و از خیابان میخواستیم رد بشیم هم مشکل بود ولی با دوچرخه سواری و سرعت زیاد ماشین ها چندین بار ممکن بود اتفاقاتی بیفته که به خیر گذشت و تا روز آخر هم همین مشکل رو داشتیم مخصوصا بر سر سه راهی ها و چهار راه ها.




 

 

 

 

 

 

 


توقف های زیاد همینطور ادامه داشت و اگر زیبایی های منطقه نبود کاملا خسته کننده میشد و کلا توی سفرهای توریستی باید در حداقل زمان بیشترین مسافت رو بری و گرنه دوچرخه سوار دچار پا درد و درد در ناحیه نشیمنگاه میشه بخاطر همین تصمیم گرفتیم با سرعت عادی خودمون بریم و طی مسافت های خاص بایستیم که هم استراحتی کنیم و هم منتظر محسن بمونیم.




 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توی همین زمان بارون هم گرفت که مدتی رو صرف استفاده از کاورها کردیم . حدود 20 کیلومتر به شهر اسلیم ریور که توقف گاه اولین شب ما بود مانده بود که از فاصله دور دیدیم ماشینی کنار محسن ایستاده و دارند با هم صحبت میکنند. ما هم چون نگران شدیم ایستادیم ببینیم موضوع از چه قراره .

بعد از که ماشین از پیش محسن حرکت کرد ما هم حرکت کردیم چون فهمیدیم مشکلی نیست تا نگو پلیس بزرگراه به محسن گیر داده بود و او هم گفته با دوستام هستم و به ما اشاره میکرده و ماشین هم به سمت ما در حال حرکت بوده .

ماشین که یک ماشین جرثقیل داره پلیس بود از کنار ما رد شد و حدود 100 متر بعد از ما توقف کرد و با تابلوشون به ما دستور ایست دادند.

و ما تازه فهمیدیم موضوع از چه قراره و اینا اصرار دارند ما از بزرگراه بریم بیرون و ما خودمون رو میزدیم به گیجی که مثلا نمیدونیم شما چی میگید چون هم جاده خیلی خوب بود هم زیبا بود و اصرار داشتیم توی همین مسیر بمونیم.

بالاخره به هر شکل بود حالیمون کرد که بابا دوچرخه سواری توی بزرگراه ممنوعه و باید با دوچرخه ها بریم (ما هم از خدا خواسته چون اوضاع محسن زیاد خوب نبود ) دوچرخه ها رو بار ماشین کردیم و راه افتادیم.


 

 

 

 

 

 

 

 

پیش خودمون فکر میکردیم الان تا اسلیم ریور میبرتمون غافل از اینکه توی اولین خروجی اتوبان ما رو گذاشت زمین :(

از آدرسی که میداد به نظرمون میومد که باید 7-8 کیلومتر دیگه اسلیم ریور باشه و ما هم مجددا سفر رو شروع کردیم ولی حقیقتا مسیر هم زیا تر از اون بزرگراه بود هم آبادی های بیشتری داشت و هم جاده نسبتا خوب و مناسبی برای رکاب زدن داشت.


 

 

 

 

 

 

 

 


به خاطر همین به اولین آبادی که رسیدیم فکر کردیم اسلیم ریوره در صورتی که اونجا یک شهرک دانشگاهی بودیم که بافت جالبی داشت و بینهایت ساکت بود


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


تصمیم گرفتیم همونجا بمونیم و دنبال یه هتل گشتیم (با اینکه شهرک دانشگاهی بود ولی چند تا هتل داشت) با چک و چونه و راضی کردن مسئول پذیرش به بردن دوچرخه ها به توی اتاق یک اتاق دو تخته گرفتیم (فکر کنم محسن روی زمین جا انداخت و خوابید) بعد از حمام با مهرداد یه گشتی اطراف زدیم و فهمیدیم به معضلی برخورد کردیم به نام تغذیه :(

اصلا غذاها برامون قابل درک نبود و نمیتونستیم باهاشون ارتباط برقرار کنیم بعد از کلی گشتن توی یک رستوران رفتیم و سئوال هایی رو کردیم و فهمیدیم تنها فردی که انگلیسی بلده (اون هم کمی) یک دختر خانمه که فکر کنم به اندازه توی مدرسه بلد بود. و با کلی کلنجار رفتن بهش فهموندیم یک غذایی بیار که توش مرغ باشه که حداقل بفهمیم داریم چه چیزی رو میخوریم. البته بازم کافی نبود چون کسی که فقط صبحونه خورده و تا شب چیزی نخورده و کلی هم رکاب زده چطوری این غذاهای مینیاتوری کفافش رو میده و با نگاه کردن به میزهای بغلی به اون دختر میگفتیم که از این غذاها هم میخوایم که ساده ترینشون پاستا بود.

اینم بگم که محسن مقداری کنسرو با خودش آورده بود (که البته حدودا 4-5 کیلویی به نظرم بارش رو سنگین تر کرده بود و همین باعث مشکلش تو رکاب زدن هم میشد) که شب رو با همون داشت سر میکرد.

بالاخره شام رو با هر سختی بود خوردیم و برگشتیم به هتل و خواب و .... تا آماده بشیم برای روز بعد.

 

 

 





 مسیر روز دوم از اسلیم ریور بود تا شهر ایپوه که یک مقداری هم زیاد تر شد چون ما هنوز به اسلیم ریور نرسیده بودیم و فکر کنم 10 کیلومتری به این شهر مونده بود .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


مسیر کماکان زیبا بود و جاده ها هم یک طرفه و خلوت تر از بزرگراه و واقعا خوب شد که پلیس از حرکتمون جلوگیری کرد و گرنه این مسیرهای زیبا رو از دست میدادیم.


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




البته این جاده در بعضی اوقات دوطرفه هم میشد که خیل یمهم نبود چون هم شانه راه مناسبی داشت و هم راننده ها مراعاتمون رو میکردن.

کلا توی مالزی و تایلند معابد ، مقبره ها ، گورستان ها و آرامگاه های زیادی رو میبینید که کنار هم هستند و هیچکس به اونها بی احترامی نمیکنه و همه در کنار هم به آرامش زندگی میکنند. واقعا این آرامش رو میشه از چهره مردمان این کشور به وضوح دید. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نزدیکی های ظهر به شدت هوا گرم میشد و رطوبت بالا هم مزید بر علت بود که رکابزدن رو سخت کنه ولی چون تجربه اش رو داشتیم خیلی اذیت نمیشدیم و مضافا اینکه هوا به سرعت اونجا تغییر میکرد و کاملا یک شکل نبود.

محسن هم به نسبت روز قبل بهتر بود و به قول خودش مدام میگفت که روز قبل اصلا حالش خوب نبوده و مشکل رکاب نزدنش چیز دیگه ای بوده :)


 

 

 

 


این دستگاه رو توی اکثر پمپ بنزین ها میبینید و خیلی جالب کار میکرد و با تنظیم فشار باد به صورت دلخواه لاستیک رو به همون اندازه که ست کردید باد میکرد نه بیشتر و نه کمتر .

البته تا یاد گرفتیم چطور کار میکنه کلی از باد دوچرخه مون هدر رفت و داشتیم فکر میکردیم تلمبه دستی بیاریم که آخرش یاد گرفتیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به علت جنگلی بودن منطقه و میوه های استوایی ، آب میوه های متفاوت با طعم های متفاوتی رو میدیدیم که بسیار خوشگوار بودند و سعی میکردیم این نوشیدنیها (البته مجاز) رو از دست ندیم.


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کم کم داشتیم به شهر دوم نزدیک میشدیم یعنی ایپوه.

ایپوه در واقع یکی از شهرهای بزرگ مالزیه که امروزه، این شهر رو به عنوان سومین شهر بزرگ این کشور مطرح میکنند. 

یک چیزی که این شهر رو تو دنیا مشهور کرده ایپوه وایت کافیه.

ایپوه وایت کافی یک نوشیدنی محبوب در مالزیه که اصالتش از این شهره . ایپوه در ایالت پراک مالزی است. اولین بار در شهر ایپوه دانه های قهوه با کره روغن پالم برشته شد و با پودر شیر مخلوط شد. نتیجه آن وایت کافی بود که در نمایشگاه شانگهای چین در سال ۲۰۱۰ به عنوان نوشیدنی مخصوص مالزی به تصویب رسید.

جالب است بدونید که اصطلاح وایت کافی در خیلی از کشورهای دنیا ناشناخته است و گاها به عنوان کافی و شیر شناخته می شود. 



     

     

     

     

     

    اما ما کاری به کار ایپوه وایت کافی نداشتیم چون به قول خودمون کم (شکم)  گشنه با این چیزا سیر نمیشه پس رفتیم به سراغ غذای محبوب خودمون یعنی املت .


     

     

     

     


    روز قبل رو خوب رکاب زده بودیم و تا الان حدود 200 کیلومتر شده بود محسن هم راحتر این روز رو طی کرده بود.

    مسیر امروز ما از ایپوه تا بوتر ورث بود در ایالت پنانگ با 149 کیلومتر ولی مشکلی پیش اومد که اصلا اجازه نداد این روز رو طبق برنامه تموم کنیم که عرض میکنم.

     

     

     

     

     

      

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     


    میمون ها آزادانه در اینجا زندگی میکردند که برای ما خیلی جالب بود و البته ماشین ها هم خیلی مراقب بودند که با اون ها تصادف نکنند.

     

     

     

     

     


    درست روی این پل در حال عکس گرفتن بودیم که دیدیم وسیله ای عجیب و غریب در حال نزدیک شدنه :) یک زوج فرانسوی با یک دوچرخه عجیب در حال تردد بودند و وقتی اشتیاق و نگاه کردن های ما رو دیدن که چطوری زل زدیم (البته فکر بد نکنید به دوچرخه ها زل زده بودیم ) بهمون اشاره کردن که جلوتر می ایستند تا روی پل توقف نداشته باشند.

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     


    درست بعد از پل زیر یکی از آلاچیق ها که به فور توی جاده بود توقف کردن و بازار بحث و تبادل نظر داغ شد . اونا محسن رو خیلی جلوتر دیده بودند و بهشون گفته بود دوستام جلوتر هستند و کلی صحبت کردیم تا محسن هم  به جمعمون اضافه شد.

    جالب بود که وقتی از غذای بد اینجا میگفتیم اونا متعجبانه میگفتند که غذای این مناطق خیلی لذیذه و عنوان میکردن که میخوان به روستاها برن و جایی رو که ما واقعا میترسیم (البته به نظرم این ترس اکتسابیه تا ذاتی بیشتر میشه گفت ترسوندنمون) بعد از کلی گپ و گفت و گو و گرفتن عکس به فرعی یکی از روستاها رفتن و ما رو کلی توی فکر زندگی اینجور افراد فرو بردن. 


     

     

     

     

     

     

     

     

     

    هوا داشت منقلب میشد (چه تشبیهی) و دقیقا وحشت ناک ترین و سنگین ترین بارونی که توی عمرم دیده بودم رو شاهدش بودیم از هم از لحاظ شدت و هم از لحاظ زمان بارش.

    با توجه به اینکه روکش ها رو کشیده بودیم و قصد داشتیم از برنامه عقب نیوفتیم ولی اصلا امکانش نبود و مجبورمون کرد که زیر یکی از این آلاچیق ها بریم و مدت ها صبر کنیم تا بارون فروکش کنه البته خداییش بارون قشنگی بود که مشاهده اش کمتر از دوچرخه سواری نبود.

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    آلاچیقی که زیر اون پناه گرفته بودیم مربوط به یه میوه فروش میوه های جنگلی بود که بعد از کم شدن بارون به اونجا اومد و بعد از دیدن میوه هاش و امتحان کردن اونا در نهایت به میزان 5 رینگت رامبوتان که یک میوه محلی اونجا بود خریدیم و حسابی هم خوشمزه بود و هم سیرمون میکرد .


    رامبوتان یکی از میو های جنوب شرقی آسیا و بومی مالزی و اندونزی و تایلنده و در زبان مالیایی به معنی میوه موداره که بر گرفته از شکل ظاهری اون هستش.

    رامبوتان میوه ای گرمسیریه که با نام علمی سرخالوی مژکی (nephelium lappaceum) شناخته شده.  

    این میوه بومی مناطق استوایی بوده و کشورهای آسیای جنوب شرقی مانند مالزی و ویتنام، مهمترین تولید و صادرکنندگان آن به سراسر جهان به شمار می روند. این میوه شیرین و آبداره و مزه آن شبیه به انگوره و هسته بزرگی داره. 

     

    میوه رامبوتان , خواص رامبوتان

     

    درخت رامبوتان بومی مناطق استوایی بوده، ریشه عمیقی ندارد، بعد از 2 الی 3 سال از زمان کاشت میوه می دهد و تا 8 الی 10 سال قدرت باردهی دارد. میوه رامبوتان را اغلب به صورت خام مصرف می کنند و به خاطر رنگ سفید آن کمتر در سالاد های میوه مورد مصرف قرار می گیرد.

     

    این میوه سرشار از ویتامین C و کلسیم بوده و همچنین دارای آهن و فیبر است، به همین جهت خوردن آن برای افراد دارای کم خونی ناشی از فقر آهن هم توصیه می شود.هر عدد رامبوتان حدود 59 الی 60 کالری دارد.

     

    میوه رامبوتان , خواص رامبوتان

      

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     




    بعد از اینکه بارون فروکش کرد و با خوردن چندتا رامبوتان نیرو گرفتیم حرکت کردیم  و خداییش این رامبوتان ها خیلی به موقع بود چون یک فاصله 10 کیلومتر با شیب مثبت حدود 5 در صد رو باید طی میکردیم که واقعا حالمون آورد و لباسهایی رو که بعد از بارون خشک شده بودن مجددا از عرقمون که حسابی در اومده بود خیس شد ولی هم جاده زیبا بود هم در بالاترین نقطه ارتفاع یک چشمه آب خنک بود که حسابی حال داد.




     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     

     



    با توجه به بارندگی و توقفمون در هنگام دیدن سایکل توریست های فرانسوی و این شیب آخری از زمان خیلی عقب افتادیم و تصمیم گرفتیم در تاپینگ بمونیم و فردا ادامه مسیر رو بدیم پس یه هتل گرفتیم و با همون سوسیس و سیب زمینی و ... یک غذایی درست کردیم تا حداقل شکمه سیر بشه :)



     

     

     

     

     

    این هم چند نمونه از پول های (رینگیت) مالزی بود که محسن از بیکاری توی هتل گرفت 



     

     

     

     

     

    تاریخ ارسال: دوشنبه 16 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 08:53 ب.ظ | نویسنده: مدیر | چاپ مطلب 1 نظر