X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

گروه دوچرخه سواری اطلس بوشهر

خاطرات ، گردش ها و برنامه های دوچرخه سواری در بوشهر

تور دوچرخه سواری مالزی به تایلند - قسمت پنجم

 





خوب در ابتدا از دوستانی که این خاطرات رو دنبال میکنند و مصرانه تقاضای ادامه اون رو داشتند پوزش میخوام و سعی میکنم ادامه اون رو با سرعت بیشتری برای دوستان به نگارش در بیارم.

توی قسمت قبلی گفتم که به مرز رسیدیم و چون ساعت خوبی به اونجا رسیده بودیم ( به نظرم حدودهای ظهر بود ) تصمیم گرفتیم تا شب مسافت خوبی رو رکاب بزنیم چون هم نمیخواستیم از برنامه عقب بیفتیم و هم به علت بارون خوبی که زده بود هوا واقعا دلچسب شده بود و از اون هواهایی بود که دلت میخواست دوچرخه رو برداری و فقط بری و بری :).

از پاسگاه مرزی و در واقع اتاق کنترل مالزی به راحتی رد شدیم و فقط شاید دو جای مختلف سرزدیم و با خوردن مهر خروج از این نقطه رد شدیم و به خاک پاک تایلند پا گذاشتیم.

با وارد شدن به تایلند فهمیدیم که به جای عجیب و غریبی پا گذاشتیم و اصلا از نظم و انضباطی که توی مالزی بود خبری نبود و همینطور اصلا به تمیزی مالزی هم  نبود.




 



یک مرز شلوغ و پلوغ و بی در و پیکر که حتی میتونیستیم از مرز رد بشیم بدون اینکه کسی متوجه بشه ولی خوب از اوجایی که ما مردم قانون مداری هستیم  ترجیح دادیم روال قانونیش طی بشه :) ولی خوب روالی هم داشت برای خودش.

تنها فردی که انگلیسی میدونست یک آقایی بود حدود 30 ساله و تمام توضیخاتی رو که میداد ما رو از اتاق میورد بیرون و بیرون بهمون توضیح میداد و اینکارش تو فرهنگ ما یعنی اینکه طرف رشوه میخواد و باید راضیش کنیم.

خیلی گیرهای الکی رو میدادن و یکیش این بود که حتما باید یه آدرس تو تایلند داشته باشی و هر چه به این آقا میگفتیم که بابا ما سایکل توریستیم و آدرسی رو نداریم به گوشش نمیرفت که نمیرفت.

و یک جاهایی هم که ما مثلا میگفتیم میخواهیم بریم Sadao و آدرس ما اونجاست نیشخندی به دوستاش میزد حرص برانگیز و چون زبون ما رو نمیدونست انواع و اقسام فحش ها رو نثارش میکردیم .

در نهایت دیدیم چاره اش رو نمیکنیم و از یک طرف حقیقتا میترسیدیم بحث رشوه رو پیش بکشیم چون ممکن بود سر از زندان در بیاریم تا اینکه محسن یک کارت یه صراف ایرانی رو که بهمراه داشت درآورد و بعد از اینکه تلفنی باهاش صجبت کرد همون آدرس رو زیر فرم های ورود نوشتیم و خوشبختانه این شرط حل شد و رسید به شرط دوم.

مامور اونجا مصرانه میخواست که ما 20 هزار بات داشته باشیم و هر چی پول هامون رو نشون میدادیم که ای آدم خنگ ما هرکدوم حداقل بالای 1000 دلار همراهمونه بازم به گوشش نمیرفت تا اینکه مهرداد رفت توی شهری که فکر میکردیم Sadao باشه ولی در واقع یه شهر مرزی  بود که از شهری که توی نقشه دیده بودیم خیلی بزرگتر بود و اون هم یه علت داشت که در ادامه بهش اشاره میکنم. 

 

 

 

 

  

 


در هر صورت مهرداد رفت و پولش رو چنج کرد و ما الان 20000 بات داشتیم و به حساب خودمون میخواستیم سر وته قضیه رو با همین ببندیم ولی باز گیر دادن هر نفر باید 20000 تا داشته باشه و باید هر سه نفرمون هم باید یکجا باشیم تا نتونیم پول ها رو دست به دست کنیم.

دیگه چاره ای نبود با اینکه کلی وقت رو از دست داده بودیم و نیازی هم به این همه پول تایلندی نداشتیم تصمیم کرفتیم این کار رو انجام بدیم به خاطر همین مهرداد و محسن با هم به صرافی رفتن و خدا رو شکر صرافی وقتی مشکل رو فهمید قبول کرد که مقداری از  بات های اضافی رو با یک خسارت جزیی پس بگیره و بالاخره این مشکل هم حل شد.

با یک کمی سوال و جواب و تحویل فرم ها و یک اسکن چشم و دیدن پول هامون بالاخره مهر ورود به خاک تایلند تو پاسمون خورد.


 

 

 

 

 

 

اولین چیزی که توی ذوق هر تازه واردی میزنه این وضعیت شبکه برق کلا تایلنده چون حتی توی خود بانکوک هم به همین صورت بود و کثیفی شهرها و بدتر از همه دستفروشهاش هم دیگه قابل وصف نبود.

خوب دیگه هوا داشت تاریک میشد و ادامه سفر جایز نبود به خاطر همین تصمیم گرفتیم توی اون شهر بمونیم و تازه فرصت کردیم یه نگاه خریدارانه به شهر بندازیم.

در یک کلام میشد گفت این شهر فقط برای افرادی بود که از مالزی برای خوشگذرونی به این شهر میومدن ساخته شده بود چون از در و دیوارش چیزی رو که ما به نام فساد میشناسیم میبارید البته برای اونا این مسئله یک امر عادی و یک  بیزینس محسوب میشد.

از کوچه های این شهر شلوغ که میگذشتیم و هتل ها رو یکی یکی وارسی میکردیم تا یک جای مناسب برای شبمون پیدا کنیم صدای دیسکو با شدت زیاد به گوش میرسید و از ظاهر افرادی که ما رو دعوت میکردن به این دیسکوها معلوم بود که در حال خودشون نیستند.

به هر حال با راهنمایی یک نفر که حتی مهرداد رو بر ترک موتورش  سوار کرد و بعد نیم ساعت اومدن یه جای شیک و خیلی مدرن رو پیدا کردیم البته بعدش فهمیدیم اون آدم خیر هم رییس یکی از این دیسکوهاست که شدیدا ما رو دعوت میکرد که شب به اونجا بریم ولی خوب به هزار حیله و نیرنگ که خاص ما ایرانی هاست :) از دستش خلاص شدیم و با طی کردن دو تا کوچه به هتل مجللی که مهرداد با آب و تاب تعریفش رو میکرد، رسیدیم.



 

 

 

 

 

خوب هتل بسیار شیک بود و دیگه ایستادن جایز نبود دوچرخه ها رو گوشه لابی قفل کردیم و وسایل رو به داخل اتاق ها بردیم  و بعد از یک حمام حسابی دوباره گشتی توی شهر زدیم.

اینطوری که متوجه شدیم مالایی ها نیازی به ویزا نداشتن و خیلی راحت میومدن اینجا تفریحات سالمشون رو انجام میدادن و میرفتن خونه هاشون.

ما هم بعد از خریدن  یک سیم کارت تایلندی و خوردن مرغ از این دستفروش ها  و .... به هتل برگشتیم.

توی هتل اتفاقی افتاد که شاید سوء تفاهمی رو برای محسن ایجاد کرد چون از اونجایی که مهرداد زیاد شوخی میکرد بعد از رفتن محسن از اتاق (نمیدونم رفت چه چیزی رو از رسپشن سئوال کنه) جمله ای رو از مهرداد میشنوه که اون رو دلگیر میکنه ولی اون شب چیزی رو به ما نگفت و صبح حدود ساعت 7.5 که از خواب بلند شدم دیدم داره وسایلش رو میبره پایین !!!!!

توی همون حالت خواب آلودگی ازش پرسیدم چرا اینقدر زود داری میری پایین (هر چند قرار بود حدود 170 کیلومتر رو اون روز رکاب بزنیم) گفت من کمی حلو میوفتم تا شما بهم برسید و جون مسافت اون روز رو میدونستم خیلی گیر ندادم چون تصمیم درستی رو به نظر میرسید گرفته .

بهش تاکید کردم که کواظب خودش باشه و مجددا خوابیدم.


 

 

 

 

 



حدود 8.5 بیدار شدیم و جریان رو به مهرداد گفتم و بارها رو پایین بردیم و حدود 9.5 توی رستوران هتل صبحانه میخوردیم و فکر کنم در نهایت حدودهای 10 را افتادیم.

با توجه به سرعت متوسط محسن و سرعت خودمون به نظرم میرسید توی شهر Hat Yai به محسن برسیم پس سعی کردیم سرعتمون رو طوری تنظیم کنیم که این عقب افتادن جبران بشه  و هم زیبایی های مسیر رو از دست ندیم.


 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

چیزی که توی همون اول راه برامون جالب بود وانت هایی بود که کار تاکسی و ساید مینی بوس رو انجام میداد و یه جورایی توک توک های پیشرفته تری بود (البته چون تا اون موقع توک توک ندیده بودیم شاید جالب بود و گرنه توی فوکت و بانکوک پر بود از این وسیله های نقلیه عمومی )

 

 

 

 

 

 

حدود 60 - هفتاد کیلومتر که طی کردیم به شهر Hat Yai رسیدیم و همون اول مسیر به محسن اس ام اس زدم که کجایی و وقتی دیدم نوشت دارم میرم بانکوک یه دفعه خشکم زد چون نمیدونستم چی شده و هی 24 ساعت گذشته رو مرور میکردیم که چرا محسن همچنین تصمیمی رو گرفته و چون هزینه هر اس ام اس حدودا بالای 1000 تومن بود فکر کنم نزدیک 30-40 هزار تومن رو قبض موبایلمون اومد تا بالاخره محسن خان خانی رو راضی کردم که اجازه بده همدیگه رو ببینیم و اگر مشکلی پیش اومده و یا قراره سفر ادامه پیدا نکنه همین امشب پایان سفر رو اعلام کنیم  و همگی به بانکوک بریم.

مشکلی که نوی این زمان رخ داد این بود که ما چون سرگرم سروکله زدن با محسن بودیم و از نقشه هم قافل شدیم به جای طی کردن ظلع غربی شهر به داحل شهر رفتیم و اونم داستانی شد تا بتونیم از شهر بیایم بیرون چون از هز کسی آدرس میگرفتیم آدرس احق وجقی رو میداد.

تصمیم گرفتیم با تمام سرعتی که میتونیم بریم رکاب بزنیم تا بتونیم به محسن برسیم هر چند هرجا میپرسیدیم کجایی دقیقا همون کیلومتری رو میگفت که  ما بودیم ولی اصلا بهش نمیرسیدیم  (بماند که هنوزم بعد از 7-8 ماه که از این جریان گذشته برامون عجیبه که محسن چطوری بالای 170 کیلومتر رو توی این زمان تونست رکاب بزنه :) )

 

 

 

 


یکی از جاهایی که مجبور شدیم توقف داشته باشیم اینجا بود و اون هم بخاطر بارندگی بود و مدتی رو کنار آلاچیقی توقف کردیم و دیدیم بوی شیرینی میاد و متوجه شدیم یه مغازه که یک دختر خانم بسیار خوشرو متصدیش بود در حال شیرینی پختنه و یک گربه بسیار با مزه هم داشت البته من بیشتر وقتم رو با حیوون زبون بسته  سپری کردم و خرید شیرینی و گرفتن اطلاعات مسیر و ... رو به مهرداد سپردم 

 

 

 

 



بعد از اتمام بارندگی باز هم بدون فوت وقت به راه افتادیم وسعی کردیم سرعتمون رو هم زیاد کنیم جاده یه پستی و بلندی منظمی رو داشت که راحت به نظرم ما رو به سرعت 30-35 میرسوند ولی باز هم به محسن نمیرسیدیم :)

محسن شده بود غول و ما بسم الله  یادمه آخرین باری که پرسیدیم کجایی ؟ گفت 45 کیلومتری فاتالون در صورتیکه ما هم دقیقا اونجا بودیم ولی باز هم از اون خبری نبود !!!! محسن از لحاظ استقامت خیلی عالی بود ولی به علت اینکه به قول خودش زیاد شرایط دوچرخه سواری تو شهرشون فراهم نبود و در کل زیاد سابقه دوچرخه سواری نداشت سرعتش مناسب این کار نبود و یا حداقل برای کار گروهی مناسب نبود. بالاخره اون روز، روز جالبی بود. 

 

 

 

 

  

 

 

 

  

 

 

یه چیز جالب هم توی اون روز عبور موتور سوارهای 1000 به بال بود !!! به نظرم توی  اون روز توری برگزار میشد چون به صورت گروهی و یا تک تک بیش از 200 موتور دیدیم که خیلی حس خوبی میدادن به ما که دیدن یکیشون هم تو جاده برامون جالبه. 

 

  

  

 

 

 

 

 

 

 

خوب هوا کم کم داشت تاریک میشد و هنوز از محسن خبری نبود دیگه مجبور بودیم سوژه های جالب رو هم از روی دوچرخه عکس بگیریم.



 

 

 

هوا دیگه تاریک شده بود که به فاتالون رسیدیم و محسن آدرسی هتلی رو که گرفته بود رو بهمون گفت  و توی شهر بودیم که دوچرخه مهرداد دچار پنچری شد و بعد از حدود 20 دقیقه مجددا آماده شدیم و به طرف آدرس رفتیم و چشممان به جمال محسن روشن شد . هوررررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااا


 

 

 

 

 

چون هتل دیگه ای اون اطراف نبود ما هم خسته بودیم زیاد با رسپشن کل کل نکردیم و بعد از گرفتن کلید به اتاقمون رفتیم و آقا محسن گل ترتیب شام رو که شامل سوسیس و تخم مرغ بود رو کشید و ما بعد از اون صبحانه مفصل هتل و 180 کیلومتر (10 کیلومتر تو Hat Yai سرگردون بودیم) رکابزنی دلی به غذا زدیم و خودمون رو سیر کردیم و بعد از رفع سوء تفاهمات گروه برای ادامه تور در روزهای آینده مصمم تر شد. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


تاریخ ارسال: جمعه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 09:00 ب.ظ | نویسنده: مدیر | چاپ مطلب 1 نظر