X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

گروه دوچرخه سواری اطلس بوشهر

خاطرات ، گردش ها و برنامه های دوچرخه سواری در بوشهر

تور دوچرخه سواری مالزی به تایلند - قسمت چهارم

خوب شب خوبی رو در سیمپانگ گذروندیم . سیمپانگ در واقع شهرکی بود در کنار شهر تایپینگ که شهری زیبا بود ولی چون در مسیر حرکتمون به سمت تایلند نبود قادر به زیارتش نشدیم ولی برای دوستانی که دوست دارند به این نقطه سفر کنند باید بگم این شهر حدود یکساعت پس از ایپو در ایالت پهنگ مالزی واقع شده ، تپه های آهکی حوالی شهر ایپو از دیدنی هایی است که در طی این سفر بخصوص برای ایرانی ها بسیار زیبا به نظر می رسه.

تایپینگ شهریه که حتی امروزه با وجود سیل مسافران و گردشگران در مالزی، مسافران اصلی آن اهالی همین کشور هستند و کمتر خارجی ها در آن دیده می شوند.

اصلی ترین نقطه دیدنی این شهر لیک گاردن یا پارک و دریاچه معروف آن می باشد که قدیمی ترین پارک در مالزی محسوب می شود، ضمن این که زیباترین آنها نیز می باشد.

 از دیگر جاذبه های این شهر باغ وحش تایپینگ می باشد که هم در شب و هم در روز قابل استفاده است.

این باغ وحش که یکی از معدود باغ وحش های شب در جنوب شرق آسیا به شمار می رود، تقریبا همه گونه ازحیوانات قابل اهمیت منطقه را در خود جای داده و تماشاگران با پای پیاده ویا با استفاده از قطار می توانند از حیوانات دیدن کنند .

دو آبشار در میان جنگلهای کوهستان مشرف به شهر هم قابل رویته که معمولا مسافران صبح خود را به کوهپیمایی و استفاده از جنگل و استحمام در آب آبشار اختصاص می دهند. البته در طی این مسیر بهتر است چنانچه شامپانزه یا میمونهای بزرگی دیدید به طور جد از نزدیک شدن به آنها خودداری کنید.




 

 

 

یکی از کارهای نسبتا سخت و تکراری بستن وسایل ها و آماده کردن دوچرخه هاست که به طور میانگین حدود 45 دقیقه وقت میگیره و اگه مجبور باشی وسایل رو از طبقه چندم بیاری این سختی بیشتر نمایان میشه البته خوشبختانه هتل کاساویلا دو طبقه بود و ما از طبقه اول مجبور بودیم دوچرخه ها رو پایین بیاریم و وسایل رو هم با آسانسور به لابی هتل آوردیم.





 

 

 

 

 



معمولا آماده شدن وسایل و دوچرخه ام زیاد طول نمیکشه و تا آماده شدن مهزداد و محسن مشغول عکاسی شدم.

یه چیزی که توجه ام رو جلب کرد یه پروتون سواری بود که هم خیلی شیک بود و هم خیلی مدرن و اصلا با پروتون هایی که تو ایران بودند قابل مقایسه نبودند البته همونطور که میدونید مالزی تولید کننده پروتونه ولی فکر کنم خط تولید هایی که خودشون سالها اونو جمع آوری کردند رو به ما فروختند یا بهتر بگم انداختن و شاید یه جورایی  2 GEN  از دستشون در رفته . :) 


در واقع پروتون به معنی صنایع خودروسازی ملی مالزیه (به مالایی PeRusahaan OTOmobil Nasional). این شرکت در سال ۱۹۸۳ به دستور دکتر مهاتیر محمد نخست وزیر اسبق مالزی تاسیس شده.


 

 

 

 

 

 

 

 


خوب هوای امروز به نظر خشک میومد و از ابر خبری نبود و همین کمی سفر رو سخت و ما رو تشنه کرده بود توی اوایل سفر هم جایی رو ندیدیم که بتونیم آبی رو تهیه کنیم و چون وقت زیادی رو هم به عکس گرفتن گذروندیم داشت کم کم اوضاع جدی میشد که یک معبدی رو که خیلی جالب بود رو در ابتدای یکی از شهرکها دیدیم و تصمیم گرفتیم چندتا عکس بگیریم و آبی رو هم تهیه کنیم.

هر شیشه آب معدنی حدود سه رینگت بود و بخاطر این میگم حدود 3 رینگت چون شرکت های مختلف قیمت های متفاوتی رو روی بطری های آبشون میزاشتن و ارزونترینش حدودا 3 رینگت بود که برای ما که روزانه حدود 4-5 بطری آب مصرف میکردیم کمی زور آور بود البته خودشون میگفتن آب های لوله کشی قابل شربه و طعم و مزه ای هم نداشت ولی اگه دوستان بتونند تا جایی که ممکنه آب های معدنی استفاده کنند بهتره شاید قدیمی ها که میگن فلانی آب به آب شده یه اصطلاح حکیمانه ای باشه که نشان از توجه افراد به نقش آب در سفر های طولانیه.


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



با رسیدن به این معبد  به سمت شیرهای آب  رفتیم و متوجه شدیم خانمی صدامون میزنه به طرف صدا که رفتیم دیدیم خانمیه حدود 20 ساله با زبان چینی :) و اصلا خداییش حالیمون نمیشد چی میگه و در نهایت نزدیک 50-60 تا لیوان آب معدنی بهمون داد و تا تونستیم آب خوردیم و توی قمقمه هامون ریختیم و پیش خودم گفتم آیا ما هم اینجور دست و دلباز هستیم اگه یه خارجی به پستمون خورد به این راحتی این کار رو براشون انجام بدیم  و نگیم ولش کن بابا حیف این همه پول نیست که دور بریزیمش.

ولی خوب .... بگذریم و بیخیال مسائل فرهنگی بشیم . فضای جالبی رو در اونجا میدیدیم و خوب بالطبع عقل حکم میکرد عکس فراوون گرفته بشه که حدودا آخرین عکس ها بود که هوا یهو (این یهو رو که میگم واقعا همینطوره چون شاید در 15 دقیقه هم هوا ابری میشه هم بارون میاد) تغییر کرد و بارون شروع به باریدن گرفت و ما از پارکینگ همون معبد استفاده کردیم تا بارون بند بیاد.


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



این معبد هر چی بود نزاشتن داخلش بشیم و فقط عکس گرفتن از محیط بیرونش یه جورایی مجاز بود.

بارش بارون حدود نیم ساعتی طول کشید و بعد از اتمام بارندگی به سفرمون ادامه دادیم. بعد از توقفمون چون هم بارندگی داشتیم و هم توی معبد زمان زیادی رو صرف عکاسی کرده بودیم سرعتمون رو بالا بردیم و بازم محسن کمی عقب افتاد و یه جایی رو که فکر کردیم ممکنه محسن راه اشتباهی رو بره منتظر محسن شدیم و برخورد کردیم با منظره زیر:


 

 

 

 

 

 

 


از این مناظر توی مالزی به وفور بود و یه جور نذر برای این مردم به حساب میومد و ما از اونجایی که بیکار بودیم  و خوب گرسنه مون هم بود ترتیب دوتا پرتغال رو دادیم هر چند که نمیدونستیم باید اینا رو میخوردیم یا نه و آیا در حین خوردن کسی نیاد شاکی بشه و حسابی بزننمون :)

البته هم پرتغال های شیرینی بود و هم چیز مفت و دزدی یه مزه دیگه ای داره . 

بعد از خوردن پرتقال ها کمی کنار مغاز های کنار جاده خودمون رو مشقول کردیم و بعد از مدتی دیدیم که محسن خیلی نرم و شیک از کنار جاده رد شد و هر چی داد زدیم متوجهمون نشد و تصمیم گرفتیم کمی محسن رو اذیتش کنیم و یادمه رفتیم پشت سرش و یهو با سرعت از کنارش رد شدیم و دادی زدیم که همه ماشین ها نگاهمون کردن :) 

البته بعد کنارش ایستادیم و دیدیم کلی قمقمه هاش رو پر یخ کرده و حسابی بهمون حال داد و در واقع از اونجا به بعد متوجه شدیم که یخ ها رو که به شکل قالب های کوچیک بود رو  کیسه ای میفروشن و قمقمه ها رو پر از یخ میکردیم و به مرور که آب میشد استفاده میکردیم.

هوا بازم داشت تغییر میکرد و خبر از یک بارندگی دیگه در راه بود و در واقع اونروز دو بار بارندگی داشتیم.

بخاطر همین سریع توی یک ایستگاه اتوبوس پناه گرفتیم و بساط چای رو راه انداختیم و کمی هم عکاسی کردیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


بارون نسبتا شدیدی بود و  مدت زیادی رو توقف کردیم ولی نسبتا راه زیادی تا توقفگاه شبمون نداشتیم هر چند که صبح تصمیم داشتیم مسافت بیشتری رو بریم ولی واقعا اونجا امکان برنامه ریزی دقیق وجود نداره چون اصلا نمیشه رو هوا حساب کرد.

 

خوب ما به منطقه پنانگ رسیده بودیم و واقعا این منطقه رو خیلی تمیز و مدرن دیدیم در واقع  


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


از جاده ای که به جزیره پنانگ میرفت کمی گذشته بودیم که یک پل بزرگ و شیک رو جلوی خودمون دیدیم و درست زمانی که با سرعت سعی داشتم دور بگیرم و مسافت بیشتری رو از پل طی کنم متوجه شدم چرخ جلوم پنچر شده :(  و با ایما و اشاره و داد زدن به بچه فهموندم که دچار مشکل شدم :( خوشبختانه چرخ جلو بود و به راحتی تیوپ رو عوض کردم تا شب پنچری رو بگیرم.



 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

هنوز وقت داشتیم و دوست داشتیم مسافت بیشتری رو بریم البته ما توی برنامه قصد داشتیم شب رو در جزیره بگذرونیم ولی حدود 7.5 کیلومتر طول پلی بود که به جزیره متصل میشد و حدس زدیم شاید ممنوعیت عبور دوچرخه هم داشته بشه و وقتمون رو هدر بده از این رو به Bukit Mertajam Penang Malaysia رفتیم که شهری در منطقه پنانگ بود و در هتلی به نام ژینگ که در واقع یک متل بود اتاق گرفتیم. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

جزیره پنانگ

 

 

شاید بدترین شام سفر رو همون شب خوردیم حتی از غذای تایلندی ها بدتر بود :) جایی که نمیدونم مهرداد خوابش میومد یا از دستش در رفته بود و زردچوبه توی این غذا کرد در حد لالیگا و خودش هم نخورد.

حالا بدیش این بود که وقتی وارد متل شدیم دیدیم زن و مردی که ظاهرا زن و شوهر بودن و مدیریت اونجا رو به عهده داشتند KFC میخوردن و طوری به رون مرغهای این فروشگاه گاز میزدند که دلمون ریش ریش میشد :) 





بخاطر همین تصمیم گرفتیم شب رو از همین غذا بخوریم ولی هر چی گشتیم پیدا نکردیم و آدرس هایی رو که میدادن پیدا نکردیم و مجبور شدیم املت زردچوبه مهرداد رو همراه با تخم مرغ بخوریم.  

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 هر طور بود سر گشنه و سیر به زمین گذاشتیم و به امید فردایی بهتر خوابیدیم و صبح زود بیدار شدیم و قصد کردیم تا مرز رو رکاب بزنیم هر چند برنامه امون تا آلور ستار بود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


مسیر کماکان زیبا بود و صبح هوا نسبتا خنک بود ولی هر چی زمان میگذشت گرمتر میشد تا زمانی که به یک مسجدی زیبا با گنبد فیروزه ای برخوردیم که بسیار زیبا بود و تصمیم گرفتیم چندتا عکس بگیریم و اگر آب هم هست قمقمه هامون رو پر کنیم . برای عکس گرفتن مشکلی رو نداشتیم ولی دریغ از یک چیکه آب چون از نگهبانش که پرسیدیم گفت اینجا آب موجود نیست و نمیدونم چرا یاد معبد چینی ها افتادیم.


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امروز از روزهایی بود که بارونی رو ندیدیم و همین مسئله گرما رو بیشتر نشونمون میداد ولی خوب آبادی های زیادی رو سر راهمون داشتیم و توقف زیادی رو برای برداشتن یخ و آب داشتیم.




 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

  

 

 

تا ظهر اتفاق خاصی نیوفتاد به غیر از پنچری مجدد دوچرخه من و البته اینبار چرخ عقبم که محسن زحمت کشید و کمک کرد و مهرداد که یه کمی اوضاعش خوب نبود و یا شایدم خوابش میومد یک چرتی زد. ولی یه چیز جالب که از توی عکس ها متوجه شدم اینه که تنها روزی که ما از همون اول کاورها رو کشیدم امروز بود و برعکس همین امروز اصلا بارونی نیومد. :)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دم عصر بود که کمی هوا ابری شد و همینطور کمی خنک تر. به علت پنچری و چند تا توقف غیر ضروری دیگه امکان رد شدن از آلور ستار وجود نداشت و تصمیم گرفتیم در این شهر توقف کنیم و بخاطر همین چون وقت بیشتری داشتیم  وقت رو به عکاسی گذروندیم و قبل از توقف توی یکی از آلاچیق ها با مهرداد یه آیس تی رو تجربه کردیم و چون خوش طعم بود دومی رو هم سفارش دادیم و کلاه مهرداد توی همین آلاچیق جا موند که زمانی هم صرف برگشتنش و برداشتن اون گذشت. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


اَلور سِتار  معروف به "شهر کاسهٔ برنج مالزی"، مرکز ایالت کداح این کشوره. این شهر دو مشخصه خاص داره : برج مخابراتی آلور ستار و مسجد زاهر.




 توی آلورستار یه هتل خیلی شیک گرفتیم البته دو تخته که صبحانه رایگان داشت و برای هر صبحانه اضافی هم باید 10 رینگیت میدادیم و یک کارت صبحانه هم گرفتیم و چون اتاق بزرگ بود مهرداد روی زمین خوابید البته اینم بگم بخاطر خستگی زیاد روی زمین احساس راحت تری داشتیم و برای روی زمین خوابیدن یه جورایی دعوا میکردیم :)

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صبح روز بعد هم بعد از خوردن یک صبحانه مفصل به طرف مرز حرکت کردیم . چون تا مرز بیشتر از 50 کیلومتر مسافت نداشتیم تصمیم گرفتیم از مرز رد بشیم و مسافتی رو در خاک تایلند هم رکاب بزنیم .

یکی از جاهایی که ایستادیم برای عکس گرفتن (عکس زیر) در کنار درخت بعد از فیگوریشنمون دیدم که مورچه ها از شلوارم دارند بالا میان و البته مورچه که چه عرض کنم آدم یاد فیلم مورچه های آدمخوار میفتاد. 

بالاخره کلی وقت صرف تکوندن و ناک اوت کردن مورچه ها گذشت حتی یه جا هم  مجبور شدم شلوارم رو در بیارم و بتکونم. :)

 

 

 

 

 

 

 

 

 توی مالزی هم میشد کودکان کار رو دید و یکی از این زمان ها مهرداد از فرصت استفاده کرد و یه عکس خوبی رو گرفت . 

امروز هم محسن کمی عجیب و غریب عقب افتاد و ما مدت های زیادی رو صبر میکردیم تا به ما برسه یکی از اون جاها یک گاری آب میوه بود که واقعا نمیدونستیم چه میوه ای و چی توی اون لیوان ها میکنند که طعم و بوی خوبی رو بخودش میگرفت ولی در کل هر نفرمون سه تا لیوان از آب میوه های مختلف رو خوردیم و در نهایت قمقمه هامون رو هم از اون آب میوه ها پر کردیم.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


وقتی میدیدیم ابرها به شکل زیر در اومدن و هوا یک هو خنک میشد میفهمیدیم که قراره بارون بیاد بخاطر همین سریع خودمون رو به زیر یک پل رسوندیم تا هم بارون نخوریم هم منتظر محسن بشیم که هنوز نیومده بود.


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



بعد از قطع شدن بارون تصمیم گرفتیم بازم با سرعت کم به جلو بریم  تا اینکه به نقطه صفر مرزی و گمرک مالزی رسیدیم و دیدیم سر و کله محسن خان پیدا شد چون سابقه نداشت هیچوقت اینقدر عقب بیفته و فاصله اش با ما زیاد بشه ازش پرسیدیم جریان چی بوده که گفت مثل اینکه دو بار پنچر کرده بوده ولی در کل زمان خوبی به مرز رسیدیم و میتونستیم بعد از مرز هم مسافت خوبی رو بریم که جریاناتی پیش اومد که امکان رفتن رو ازمون گرفت. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تاریخ ارسال: یکشنبه 22 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 01:24 ق.ظ | نویسنده: مدیر | چاپ مطلب 3 نظر